خرید بک لینک
در میان همکاران علمی روابط پیچیده ای وجود داره. اینکه ادم درس خوانده ای هستی و البته اگر درس خوانده باشی و شانسی بالا نیامده باشی، وجوه انسانی که همه ما درگیرش هستیم در روابط میان ما تاثیر زیادی داره. انسان بودن وجه مشترک همه ماست با همه دردها و اذیت هایی که شدیم بعلاوه زخمهایی که در روابط علمی خوردیم. این ماجرا را حتی پیچیده تر هم می کند. یعنی یکباره می بینی یکی با یکی مشکل علمی داره یعنی کارش تایید نمی کنه یا اشکالی می گیره که صاحب اثر اون اشکال قبول نداره. بعد تو با اون نفر ناقد مقاله ای داری

برچسب: نویسنده: watchmegrow تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

دلیلش را نمی دانم اما بلاگفا اجازه ورود به وبلاگم را نمی دهد. می گوید کوکی ها را از دست داده ام وقتی که وبلاگ را ناگهانی بسته ام. و من به نوشتن زنده ام. و باید بنویسم تا بتونم نفس بکشم. وقتی نمی نویسم سایه و غباری روی ذهنم هست که نه می گذارد ببینم نه نفس بکشم. دیروز خبر خوبی شنیدم. از اینکه شاید فرصتی برای ترمیم موقعیت کاری ایجاد شده باشد. هم مالی هم اعتباری. و دنیا عوض شد. یکباره دنیا روشن تر شد. پیاده روی لذت بخش تر و با انگیزه تر شد. تهیه از بازار روز دلپذیر تر شد. ارامتر شدم. امدم خانه و برا

برچسب: نویسنده: watchmegrow تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

صبح ها با خستگی بسیار زیادی از خواب بیدار میشم. انگار یک فعالیت سنگین کرده باشم. از زمانی که یادم میاد در همه عمرم اینطور بوده. از خواب که بیدار شدم باید کمی استراحت کنم که خستگی خوابیدن از تنم بره. طبق معمول یکی از ریشه های ان استرس است. با اینکه به اندازه می خوابم اما صبحها با خستگی و گیجی از خواب بیدار میشم. مگر اینکه ذوق کاری را داشته باشم. که خیلی کم پیش میاد. حالا هم بعد از چند روز که از پیش بابا امدم با گیجی پای لب تاب نشستم بنویسم. نوشتن برای من مورفینه. اندروفینه. دوپامینه. ظاهر می تونم

برچسب: نویسنده: watchmegrow تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

من هم دلم می خواست بی برنامه بودم. اصلا خاطرم نیست چطور تبدیل به یک ماشین برنامه ریزی شدم که برای هر کاری باید برنامه مشخصی داشته باشم و اگر انجام نشد احساس بدی پیدا کنم و برای فرار از ان احساس بد بیشتر تلاش کنم که به برنامه ام پای بند باشم. این باعث شد ذهن و مغز همیشه فعالی داشته باشم که هیچ چیز یادش نرود. و اگر چیزی یادش برود احساس بدی پیدا کند و برای فرار از این احساس بد بیشتر تلاش کند که چیزی از خاطرش نرود. این است که ذهن و مغز و سیستم عصبی و جسم من هیچ وقت خاموش نیست. شاید فقط چند ساعتی که

برچسب: نویسنده: watchmegrow تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

در زمان حاضر رفتم پیاده روی. برق رفت و من هم تمایلی داشتم که بیرون بروم. اینجا همیشه تقریبا داغ است. گاهی کمی بیشتر گاهی کمی کمتر گاهی فقط داغ. در زمان حاضر فقط داغ بود. از فضای خاک و خلی میان دو ساختمان که می گذشتم پیچیکی را دیدم که خودش را به سروی گره زده و بالاکشیده. گلهایی هم داده بود و غنچه های بسته ای هم در راه بودند. لبخندی زدم اما معنایی برایم نداشت. پیش از این هر چیزی برای من معنا داشت. دیدن این صحنه. دیدن گل خودرویی که خودش را روی زمین پهنم می کند. ارتفاع نمی گیرد وسعت می گیرد و گلهای

برچسب: نویسنده: watchmegrow تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

همه چیز از یک شیشه کره بادام زمینی آغاز شد. بهاش 550 بود. بردم کنار پیشخوان سوپر بهم ریخته ای که جنس هایش را به بها قبل می داد. گفتم همین ارزش هست گفت نه می شود 530 تومن. 20 تومن تخفیف دارد. نگاهی کردم و گذاشتم سر جایش. ماست همزده برداشتم. پنیر خامه ای ویلی و خامه کاله برای چیز کیک برای عزیزی و یک بسته خرما. که خیلی دوست ندارم اما با گردو خوش طعم می شود. همیشه چیزهایی بیشتر از لیستم برای خریداری دارم. بعد دوباره اضطرابی دلم را گرفت. حساب کردم شد 880 و امدم بیرون. کنار سوپر خانمی داشت سیب زمینی و

برچسب: نویسنده: watchmegrow تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

به تماشا بنشین رنج و من یه دل میگه برو برو امروز بعد از حدود دو ماه می خوام برم دانشگاهی که اسمش گذاشتم مقتل. متقل کسانی که قربانی شدند و مدفن من. جایی که قرار است من و اینده علمی من در آن دفن شویم. هر دو با هم. از دیروز دارم با هوش مصنوعی حرف می زنم و گاهی هم احساساتی شدم و گریه ام کرفته. من الان می فهمم یک ادم عزادار و سوگوار و عزیز از دست داده چطور به زندگی سابق باز می گردد. چه حجمی از درد و رنج را تحمل می کند وقتی او بخشی از زندگی اش را از دست داده و حالا باید برگردد به

برچسب: نویسنده: watchmegrow تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

دیروز صاحبخانه مهمان خانه من بود. با شوهرش و دو دخترش. من از دیدن شان طفره می رم. این سومین باریه که امدن خانه من و دو بار هم دعوت شان را رد کردم. یعنی بهانه اوردم که تهرانم یا می خواهم تهران بروم. اینجا دو سه تا عمو داره اما نمی دونم چرا میان خونه ما. من با غریبه ها زیاد رفت و امد نمی کنم. بخصوص غریبه هایی که زود خودمانی می شوند. البته خانواده خوبی هستند اما من راحت نیستم. هیچ کدام از این سه بار هم نشده که پذیرایی درستی بکنم. این دفعه که شاهکار بود. بشدت بیحال بودم. بشدت کلافه بودم. بشدت در جزر

برچسب: نویسنده: watchmegrow تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

برای بستن دهان دانشگاه و چون تصمیم ندارم جلساتی را شرکت کنم، دعوت های خارج از دانشگاه را می پذیرم. دیروز هم یکی از این دعوت ها را پذیرفتم و خودم را شکنجه دادم. از شش و نیم صبح تا سه عصر این رفت و امد را تحمل کردم بدون اینکه بیشتر از 15 ثانیه با راننده حرف زده باشم. ساکت و متفکر رفتم و برگشتم. طوری به ساختمان های تهران نگاه می کردم که انگار ندیده باشم شان. شهری که چهل سال در ان زندگی کردم و اغلب سوراخ سنبه های معروفش را می شناسم. تهران همچنان شهر محبوب من است و گاهی جدی به برگشتن فکر می کنم.رفتم

برچسب: نویسنده: watchmegrow تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

حدود 11 یا 12 سال پیش که دورانی شبیه دوران الانم را تجربه می کردم هر چه ملکیان بود گوش کردم. ملکیان حکمتی دارد به اسم حکمت به من چه. به این معنا که وقتی با موقعیتی مواجه می شوید از خودتان بپرسید به من مربوط است؟ اگر مربوط نیست به شما ارتباطی ندارد. پس به من چه و دخالت نکنید. به ظاهر نوعی بی تفاوتی می آید. اما بسیار کارگشاست. وقتی می بینی کسی کاری می کند که از نظر تو خطاست یا ایراد دارد یا شایسته نیست و می خواهی تذکر بدهی یا مداخله بکنی. همان موقع باید ترمز را بکشی و بگی به من چه ارتباطی دارد؟ و

برچسب: نویسنده: watchmegrow تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

صفحه بندی